|
ای سبدهاتان پرخواب!سیب آوردم...
|
سه سال می گذرد از آن روز بارانی!
همه جا بوی بهار می داد.همه گلها انگار شکفته بودند! برگهای سبز چای زیر قدم های سبز ما به احترام کسی قد خم می کردند. دلم برای ۲۷اردیبهشت ۸۸تنگ شده.برای تالار مطهری دانشگاهمان.برای سرود یار دبستانی. برای دیدن رنگ و بوی صداقت.برای شعر قاصدک اخوان ثالث. برای سیل جمعیت و درهای شکسته.برای وقتی که فریاد می زدیم:دروغ ممنوع! دلم برای امید تنگ شده است.برای پرنده ای که قرار بود پیام آرمان هایمان را بیاورد. دلم برای همه خودهای حقیقی مان برای شفافیت جامعه مان تنگ شده. دلم برای همه آنهایی که دیگر نیستند تنگ شده است. دلم برای پرواز شعارهایمان در آسمان آزادی تنگ است. دلم برای پرنده ی محبوس در قفس تنگ است! دلم برای ۲۷اردیبهشت ۸۸/روز بودن مان تنگ است.
[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 20:40 ] [ maede ataei ]
[ ]
اتفاق باش!
سبز ،صورتی،بنفش هرچه که پسند توست ولی بیُفت! توی حوض زندگی،در میان رفت و آمد حیاط! توی این حیاطِ بی حیات! اتفاق باش! مثل این درخت سبز! ساده،بی مقدمه بیُفت توی قلب این حیاط بی حیات! با تپش بیا!مثل کوچ یک قبیله دسته دسته پر خروش و بی صدا،بیا! بیُفت توی حوض این حیاط بی حیات! اتفاق باش! آرزو میکنم ! شبیه سیب سرخ، مهربان وسبز وصف ناشده بیُفتی و تحیّر زمین شوی و اتفاق من! من که سالهاست منتظر برای انفجار آبی حیات نشسته ام! لااقل شبیه خواب باش در خیال من بیا بیُفت! انقلاب باش و شاعر حیات باش! ... سیب و ماهی و بهار معنی حضور توست! باش! ...باش!اتفاق ماندنی بمان و باش!
[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 15:13 ] [ Razie amirkhanloo ]
[ ]
نمی شناسمت بانو! جز چند خطی از تو برایمان نگفته اند. از کوثری که خدا به رسولش داد فقط چند قطره چشیده ایم..همانی که تولدش خط باطلی بود بر جاهلیت عرب.همان که دخترمحمد بود . همسر علی بود. مادر زینب و حسن و حسین بود.اما فاطمه بود یک انسان کامل . بانو !تو را بیش از هرکسی تحریف کرده اند. ناموس پرستان متعصب! بانو کسی به فکر ما نبود.به فکر امروز ما به فکر زمانه ما و دنیای ما نبود. نگذاشتند پرده خانه ات را کنار بزنیم و اندکی تماشایت کنیم.تمام قدت را ببینیم بی کم و کاست . آنهم نه فقط در خانه! چرا کسی از ثقیفه ات نمی گوید؟چرا کسی از ماجرای فدک نمی گوید؟چرا از شعب ابی طالب نمی گویند؟چرا از رفتن به مسجدت نمی گویند بانو چرا؟ بانو ببخش که تمام داشته هایمان ازتو سیلی خوردن و فرورفتن میخ در پهلویت وندانستن محل دفن توست! اینها همه درد است اما درد اصلی بانو نشنیدن حرف های توست نفهمیدن کارهای توست. از اینکه چرا سیلی خوردی؟از اینکه چرا به خانه امنت با علی حمله کردند؟از اینکه چرا خواستی شبانه دفنت کنند؟اصلا چرا مورد ظلم واقع شدی؟ چرا تو. بانو؟ چرا تو انتخاب شدی؟ بانو ببخش که هنوز فلسفه بودنت را همسری علی می دانیم و بهانه شفاعت خودمان! بانو با همه اینها نامت تداعی حسی است که می شناسمش!حسی که دوستش دارم وبه او افتخار میکنم. تو که بهانه شادی خدیجه و محمدی، خودت امشب باب آشنایی را با زنان قرن من بازکن! [ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 0:3 ] [ maede ataei ]
[ ]
هرگز نتوانستم بر خودم بباورانم پایانی را که آرام آرام فراگیر شد؟تو گفتی و انگار هرگز باور چشمانم نمیشد آخرین سلام ها...حالا که اندکی از آثار آن پایان ماورائی مانده اندکی از پس لرزه هایش شاید بفهمم که رنگ و بوی زندگی معمولی یعنی چه!؟زندگی معمولی معمولی!!
شده ام مثل کبوتر بچه ای که تمام امیدش به دو تکه استخوان بازویش بود که روزی بال پروازش میشوند اما حالا!!! اما حالا به دستانی دور از همه چیز!دور از غم شیرین!دور از امید حادثه ای دیرین!خیره مانده است به بازویی که قدرت نمایی اش در حد پرواز نبود!! تو زودتر شروع حادثه را فهمیدی همسفر اما!!من حالا بعد از شروع اردی بهشت و ... حالا به یاد بهارنارنج های سال گذشته افتادم!!کاش میدانستم پشت این پیچ طولانی کدام سرزمین در انتظار مان است؟!کاش آنقدر عاشقانه راه رفته بودیم که بهشت را میدیدیم اما!؟کاش آن بهانه ی سال گذشته هنوز دستمان بود!کاش( مثل سال بی شماره ی پار) همسفر بودیم با هم! کاش هرگز ....کاش! پر شدم از اما کجاست آن اتفاق نزدیک!نگران افتادنش شده ام!یعنی هیچ درختی امسال سیب نداده است؟؟! نه هرگز من وتو معمولی نخواهیم بود ما باغبانان سیب های زمینیانیم!برای هم و با هم! دوباره دست میکشم روی بازویی که میدانم روزی به پروانه شدن میرسد در این حوالی عطر بهشت را میشنوم.نه لیاقت نمیخواهد تنها از این معلم خوب یاد بگیر رنگ سبز امید را... [ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:18 ] [ Razie amirkhanloo ]
[ ]
یکسال از نبودنت در کنارم می گذرد. ومن چه کم فرصت کردم به نبودنت فکر کنم؟با خودم فکر میکنم چه کردی که فاطمیه رفتی و فاطمیه باز آمدی؟
یاد ناز دادن هایت که عاشقانه بود / یاد قصه گفتن هایت با آن لهجه ای که شیرین فارسی حرف میزد / یاد غذا دادن های به زورت وقتی مثل همیشه میل نداشتم و نق میزدم./ یاد عصبانی شدن هایت وقتی کسی دعوایم می کرد / یاد پادردهایت که محرومت کرده بود از رفتن / یاد شانه زدن موهایم /یاد خنده های همیشگیت وقتی مرا میدیدی / یاد شوخی هایی که با آن همه درد پایانی نداشت / یاد دستان پر از رنجی که سال ها کار را نشانم میداد که مادری ات را به رخ میکشید/ یاد دعاهایی که هرلحظه بر لبانت بود / یاد صدازدن هایت که مرا حاجی صدا میزدی و من اشتیاقت را به حج در آن میدیدم اما.. ومن فقط توانستم به جایت طواف کنم و نماز بخوانم. یاد علاقه ات به منی که نمی دانم از کجا اینهمه شدت داشت؟ ومنی که کم سراغت را می گرفتم و شاید کم دلتنگی ام را برایت بروز میدادم.وتو همیشه به من میگفتی:وقتی مردم ، برایم گریه نکن و من همیشه طفره می رفتم .هیچ وقت طاقت گریه هایم را نداشتی!اما نتوانستم. نمی توانم برای مادربزرگی که در کنارش بزرگ شدم اشک نریزم... حتی بعد از یکسال!واقعا میشود؟
[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 17:45 ] [ maede ataei ]
[ ]
لب از لب میگشایم چیزی بگویم و به قلم بفهمانم ام!اما!
حرفهایی هست برای نگفتن صندوقچه ی نگفته هایم را می آورم ...نه کار من نیست! لرزش زمین را زیر گونه ی کاغذ و حقارت انگشتانم را روی شانه ی زمین حس میکنم! میبینی که اینجا خانه ی علی ست یک مدینه غربت یک بقیع اشک و یک کربلا خون! من مانده ام در ابریترین کوچه ی بهشتیه شهر در خانه ای پر از انعکاس حادثه ی در و دیوار! من مانده ام در مانده تر از همیشه! در سکوتی بی سابقه من مانده ام و همه رفتند بدرقه ی یاس یاس نیلوفری بدرقه ی... من ماندم و حرف هایی برای نگفتن... ای ساربان آهسته ران که آرام جانم میرود آن دل که با خود داشتم با دلستانم .... التماس دعا [ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 20:37 ] [ Razie amirkhanloo ]
[ ]
آنقدر حواسم را پرت کرده بود
عشق را میگویم! به جای گره زدن سبزه ها به هم آرزوهایم را به هم گره زدم!!! بی سر و سامان شده اند مثل تقویم های سالهای گذشته! گاهی عطر بهار نارنج میدهند... ...حالا خودش باید بیاید بیاید در این سردرگمی رنگینکمانها بادستهای هزار و یک رنگش یکی یکی گره آرزوهایم را باز کند! بیاید و بماند و آغازگر "اردی بهشتم" باشد بیاید برای همیشه...عشق را میگویم... [ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 18:29 ] [ Razie amirkhanloo ]
[ ]
سه سهراب می شناسم که نامشان مرا بی اختیار به یاد مرگ می اندازد! اما
اما وقتی آسمان آبی سپهری را به یاد می آورم و حجم سبزش را تجسم میکنم و درطبیعت خیالاتش قدم میزنم و
احساس امید شاعرانه اش را لمس میکنم ،گویی پیام سهراب برایم متفاوت می شود!زیرا درون سهراب سپهری
آبی می جوشد که هرگز کسی آن را گل نکرده است و زلال ِ زلال
وسهراب در پی قایقی است که خودرا به شهر روشن و خورشیدی اش برساند البته با تکرار تعارف سیب!
شعر سهراب قایق اوست.قایقی پر از شقایق که به بهانه بودن آنها زندگی میکند و پارو میزند تا آشتی دهد و
آشنا کند و نوربنوشد و...
من قوانین دوست داشتن را در این شعرش می آموزم:
ادامه مطلب [ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 1:48 ] [ maede ataei ]
[ ]
از بهشت که بر میگشتیم (۱) آنقدر دلتنگ بودیم که تا زمین بسازند برایمان گریستیم و حتی کمی بعد از آن!
آنقدر دلتنگ بودیم که حوا دلش خواست یکبار به لحظه ی وسوسه برگردد!فقط یک بار دیگر گندم ببیند! یکبار گندم ببیند ونچیند! دلتنگی حس غریبی بود که هیچ فرشته ای تجربه اش نکرد! اما خدا که میدانست. او ما را برای دلتنگ شدن هم آفریده بود... صدا زد ما را ما که فقط گریستن بلد بودیم تا به اینجا (۱)(نمیگویم رانده دلم میگیرد!آخر خودمان نفهمیده خواستیم) ادامه مطلب [ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 23:36 ] [ Razie amirkhanloo ]
[ ]
چرا تنها شدم
حالا/چرا پیشم نمی مونی؟ مگه هرلحظه هر ساعت /نگاهم رو نمی خونی؟ دلم ابری شده بازم /چشام درگیر بارونه به تو میگم سکوتم رو /صدام میگه پشیمونه! می خوام از تو بخونم باز/میخوام آسون بشه حرفام می خوام حست کنم اما/هنوز سرگرم این دستام! چرا تنها شدم حالا؟چرا پیشت نمی مونم؟ آخه انگار که تعبیر نگاهت رو نمی دونم! اگه یک آن و یک لحظه /منو تنها بذاری تو میتونه باورم باشه/ دیگه دوستم نداری تو! ولی آخه خودت گفتی /هنوزم عاشقم هستی دلت می خواد که برگردم/خودت اینو ازم خواستی میام پیشت که تنهایی/ وجودم رو نخشکونه میام پیشت که عشق تو/ گناهم رو بپوشونه... 88/1/27 [ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 19:47 ] [ maede ataei ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |